کسی که به جسم و جان عزیزش رحم نکند
دلش به حال 1 سال و مال و آبرو می سوزد؟؟
نشد. باز هم نشد. وقتی شدنی نباشد نمی شود. از دل کویر الماس بیرون نمی آید. آدم باید محال ها را بپذیرد
نرفته بودم که تلاش کنم و فرصت بدهم.
شروع کردم که حرفهایم یکبار شوند
اما همیشه عشق عجایب می آفریند. من سخن گفتم. من خواستم. من شنیدم. من عذرخواستم. من صبوذی کردم
عایدی چه بود؟
هیــــــــــــــــــــــــــــــــــچ
یک هیچ بزرگ، به بزرگی خود زندگی، یک هیچ بزرگ به بزرگی خود عشق....
هیچ نبود جز اینکه ته مانده ایمانم به صداقتش هم از دست رفت
آدمی را دیدم که برای توجیه خودش هر دروغی را می گوید هر راهی را می رود و هر حرفی را میزند
آدمی را دیدم که نمی شود رویش حساب کرد
بعد از 4 سال، نه روی خواستنش، نه روی بودنش، نه روی حمایتش، نه روی صداقتش، نه روی انصافش، نه روی شرفش، نه روی انسانیتش....
کاش شروع نمی کردم که دهان باز کند
کاش میانه حرفهایش آنطور اشک ریزان آرام نمی ماندم که تمام حرفهایش را رو کند
کاش آدم روی واقعی بعضی آدم ها را نبیند....
پ.ن: وقتی به جای یک مرد، یک قدرت، یک کوه، دلت را به تصویری از اینها ببازی، این می شود که آنجا که نباید نارو می خوری...
او هم می خواهد تمام کند...
من کمکش می کنم
برچسب:
نویسنده: بهار نیکنام