دنیا آنقدر تکرا می کندش که خوب از بر شود
حالا قیمتش هرچه می خواهد باشد
حالا حساب کن آدمیزاد اگر درسی را به قیمت سری که بارها به سنگ خورده یاد بگیرد و باز از خاطر ببرد
چه می شود...
مثلا یاد گرفته باشی که نمی شود از کسی توقعی داشت
آدمها قرار نیست آنقدر که تو می خواهی باشند، آدمها حتی قرار نیست پای حرفهایشان بمانند
آدمها خودشان روی حرف خودشان حساب نمی کنند، آنوقت تو می خواهی روی حرفشان حساب کنی؟؟
مثلا یاد گرفته باشی، از کسی که "کم" است، نخواهی زیاد باسد. از کسی که " یادش" می رود ، نخواهی به خاطر بیاورد، از کسی که اولویتش هر لحظه چیزی ست نخواهی اولویتش باشی، از کسی که حواسش نیست برزخ اگرچه پایدار نیست اما دردش مثل جهنم می سوزاند، بخواهی حواسش به برزخ تو باشد....
باید یادت بماند، یادم بماند، آدمها را همانقدر که هستند ببین، همان قدر توی ذهنت رویشان حساب کن، همانقدر بخواهشان
اینگونه هم تو آرام می مانی و هم آنهایی که اتفاقا گهگاه عزیزند....
فقط توی این آرامش جای خالی چیزهایی، عجیب خودنمایی می کند
اما اگر یاد بگیری همینقدر ببینی شان و حساب کنی شان، این جای خالی جزیی از ذات این خانه می شود
حداقلش اینست بیشتر از این به چشم نمی آید
فقط خالی ست.
برچسب:
نویسنده: بهار نیکنام