خرید بک لینک

درباره سایت

شکست

امکانات وب

انگار که درد کشیدن تصمیم دارد!!
انگار که غم و اشک ِ از سر درد افتخار دارد
انگار که مردن از درد مسابقه است
که بشود مقابله اش را مثل هم مُرد!!!!

انگار که توی دنیای دیگری با آدمهای دیگری هستم
انگار نه انگار همین 2 ماه پیش همه چیز فرق داشت

همیشه قصه همینطوری ست، یکجایی یک اتفاق بدی می افتد و تو می توانی آنقدر درد بکشی که عادت کنی و بعد دیگر در را حس نکنی ، بعد بلند شوی خاک هایت را بتکانی و به راهت ادامه دهی

بدبختی آنجایی آغاز می شود که یک نفر این میانه باشد که هی وسوسه ات کند دردهایت را با او شریک شوی
هی اصرار کند و تو انکار کنی و آنقدر بلدت باشد که در نهایت تن بدهی به بزرگترین حماقت دنیا

آن وقت است که بدبختی مثل بهمن ، بزرگ و بزرگتر می شود تا جایی که آوار می شود و هیچ رقمه نفست بالا نمی آید، چون کافی ست توی درهایت به آدمی اعتماد کنی ، تا جند روز همه چیز خوب است، آن آدم سرمست از اعتماد نو یافته ، آن می کند که باید....

بَدِ قصه آنجاست که روزها می گذرند و به هر اخمی و تخمی و حرفی و سخنی، آن آدم مُصِر به راز و عهد و یکی بودن، می شود دشمن و از حرفهایت خنجری می سازد که زخمش هیچ وقت خوب نمی شود....
هر روز هم که ببخشی باز فردایی هست که بگوید

این همان بدبختی ای ست که مشکل هزار تا می شود و تو نزدیک ترین کسان خود را آنچنان غریبه می یابی که از این پس تنها میهمان لبخندت باشند... نه غمت....
اینگونه می شود که روزها می گذرد و تو دیگر مُهر بر لبانت دوخته می شود که حرفهایت را قورت بدهی و توی خلوتت با خودت اشک بریزی و برای دل خودت گله کنی و توی حریم دلت خودت بمانی و خودت بمانی و خودت....

برچسب: نویسنده: بهار نیکنام تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 1:00

صفحه بندی