مثل مرگ داره زندگی م از جلو چشمام میگذره
امروز گفت به جایی نرسیده چون بیرون می رفتیم :)) یادش رفته 6 ماه تهران بود هفته ای یکبار من میرفتم تهران می رفتیم دور میزدیم
حتی یکبار هم نیومد منو ببینه ...
گفت 15 روز دیگه تولدته یه شاخه گل که نمی خوای ، خانوم توقع ها داره...
می خواستم بگم از 4 سال جشن سالگرد 1 سالش رو کادو گرفتی ، مگه گفتم چرا؟
ولنتاین رو پیچوندی 2 ساله ، مگه گفتم چرا
تولدم و پارسال پیچوندی ، مگه گفتم چرا
من هر شب ترجمه می کنم که تولدت یه کادوی خوب بخرم ... مگه میدونی ؟
واسه چندرغازی که پول 3 تا بکس سیگارته تو ماه... منت میزاری سرم؟ :)))
اما نکفتم ، هیچی نگفتم و فقط قطع کردم و سرم و کوبیدم تو دیوار.... انقدر که دردش یادم ببره در قلبم و ....
دارم میشمرم.... داره از دستم در میره...
بهش گفتم بریم پیش سمانه ، آخرین تیرم بود... خورد به همون سنگی که سرم بهش خورده...
تموم شد.... 4 روز بازی می کنیم و ....
برچسب:
نویسنده: بهار نیکنام